گاهی زیبایی یک اثر، ذهن انسان رو از بند عقایدش رها میکنه. آدمهای زیادی هستند که به تقدیر اعتقاد دارند و خیلیها هم نه. اما این غزل زیباست، به زیبایی حس انفجار اعترافات و رها شدن از دست حرفهای درونی انسان که شاید هیچ جایی جز یک غزل، جایی برای بیان آن نیست
تقدیر، تقویم خود را، تماما به خون میکشید
وقتی که رستم تهیگاه سهراب را میدرید
بیشک نمیکاست چیزی از ابعاد آن فاجعه
حتا اگر نوشدارو به هنگام خود میرسید
دیگر مصیبت نه در مرگ سهراب بود و نه در زندگیش
وقتی که رستم در آیینهی چشم فرزند خود را ندید
آیینهی آتشینی که گر زال در آن پری میفکند
شاید که یک قاف سیمرغ از آفاق آن میپرید
آیینهای که اگر اشک و خون میستردی از آن بیگمان
چون مرگ از عشق هم نقشی آنجا میآمد پدید
نقشی از آغاز یک عشق - آمیزهی اشک و خون نا تمام
یک طرح و پیرنگ از روی و موی مهآلود گرد آفرید
سهراب آن روز نه بلکه زان پیشتر کشته شد
آندم که رستم پیاده به شهر سمنگان رسید
و شاید آن شب که در باغ تهمینه تا صبحدم
گلهای دوشیزگی چید و با اوبه چربش چمید
آری بسی پیشتر از سرشتی که سهراب بود
خون وی از دشنهی سرنوشتش فرومیچکید
ورنه چرا پیرمرد آن نشان غمانگیز را
در مهر سهراب با خود نمیدید و در مهره دید؟
ورنه به جای تنشهای قهر و تپشهای خشم
باید که از قلب خود ضربهی آشتی میشنید
با هیچ قوچ بهشتی، نخواهد زدن تاختش
وقتی که تقدیر، قربانی خویش را برگزید
زندهیاد حسین منزوی در مهر سال ۱۳۲۵ متولد شد. شعرهای او بیشتر در زمینهٔ غزلسرایی است اما شعر سپید هم میسرود. او در سال ۱۳۸۳ بر اثر آمبولی ریوی و سرطان در تهران درگذشت و در کنار مزار پدرش در زنجان به خاک سپرده شد.
منبع : wikipedia
