۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

Need To Forget



Tell me who will I find to share my life
Now that we falling apart
Tell me what can we do to face the world
Now that we're both alone
Tell me how to explain what I feel inside
I don't know what to say
But life goes on and there's no turning round
And now it's time to start again
And I need to forget you once loved me
But you smiled for me in your special way
And I feel only sadness
Each morning when I wake alone
And I need to forget every moment
For those good times we shared are all in the past
And I need to pretend it's not over
That you and I are still as one
Still as one
Tell me why did we have to end this way
After so many years
Tell me where was the point that we went all wrong
I just can't understand
Tell when did your dreams stop including me
I'd really like to know
But life goes on and there's no turning back
And now it's time to start again
And I need to forget you once loved me
But you smiled for me in your special way
And I feel only sadness
Each morning when I wake alone
And I need to forget every moment
For those good times we shared are all in the past
And I need to pretend it's not over
That you and I are still as one
Still as one

A Song BY: Demis Roussos

۱۳۸۹ مرداد ۷, پنجشنبه

Melancholy Man



I'm a melancholy man, that's what I am,
All the world surrounds me, and my feet are on the ground.
I'm a very lonely man, doing what I can,
All the world astounds me and I think I understand
That we're going to keep growing, wait and see.

 


When all the stars are falling down
Into the sea and on the ground,
And angry voices carry on the wind,
A beam of light will fill your head
And you'll remember what's been said
By all the good men this world's ever known.
Another man is what you'll see,
Who looks like you and looks like me,
And yet somehow he will not feel the same,His life caught up in misery, he doesn't think like you and me,
'Cause he can't see what you and I can see.

A Song BY: Moody Blues
Photo BY: Samin RM



۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

غزلی از زنده‌یاد حسین منزوی



گاهی زیبایی یک اثر، ذهن انسان رو از بند عقایدش رها می‌کنه. آدمهای زیادی هستند که به تقدیر اعتقاد دارند و خیلیها هم نه. اما این غزل زیباست، به زیبایی حس انفجار اعترافات و رها شدن از دست حرفهای درونی انسان که شاید هیچ جایی جز یک غزل، جایی برای بیان آن نیست

تقدیر، تقویم خود را، تماما به خون می‌کشید
وقتی که رستم تهیگاه سهراب را می‌درید
بی‌شک نمی‌کاست چیزی از ابعاد آن فاجعه
حتا اگر نوش‌دارو به هنگام خود می‌رسید
دیگر مصیبت نه در مرگ سهراب بود و نه در زندگیش
وقتی که رستم در آیینه‌ی چشم فرزند خود را ندید
آیینه‌ی آتشینی که گر زال در آن پری می‌فکند
شاید که یک قاف سیمرغ از آفاق آن می‌پرید
آیینه‌ای که اگر اشک و خون می‌ستردی از آن بی‌گمان
چون مرگ از عشق هم نقشی آن‌جا می‌آمد پدید
نقشی از آغاز یک عشق - آمیزه‌ی اشک و خون نا تمام
یک طرح و پی‌رنگ از روی و موی مه‌آلود گرد آفرید


سهراب آن روز نه بلکه زان پیش‌تر کشته شد
آن‌دم که رستم پیاده به شهر سمنگان رسید
و شاید آن شب که در باغ تهمینه تا صبحدم
گل‌های دوشیزگی چید و با اوبه چربش چمید
آری بسی پیش‌تر از سرشتی که سهراب بود
خون وی از دشنه‌ی سرنوشتش فرومی‌چکید
ورنه چرا پیرمرد آن نشان غم‌انگیز را
در مهر سهراب با خود نمی‌دید و در مهره دید؟
ورنه به جای تنش‌های قهر و تپش‌های خشم
باید که از قلب خود ضربه‌ی آشتی می‌شنید


با هیچ قوچ بهشتی، نخواهد زدن تاختش
وقتی که تقدیر، قربانی خویش را برگزید


زنده‌یاد حسین منزوی در مهر سال ۱۳۲۵ متولد شد. شعرهای او بیشتر در زمینهٔ غزل‌سرایی است اما شعر سپید هم می‌سرود. او در سال ۱۳۸۳ بر اثر آمبولی ریوی و سرطان در تهران درگذشت و در کنار مزار پدرش در زنجان به خاک سپرده شد.
منبع : wikipedia




مقدمه

سلام
بعد از 4 یا 5 ساله که دوباره دارم بلاگ می‌نویسم. بلاگهای قبلی که کیمیاگر و کلید نقره‌ای بودن هیچ چیزه خاصی نبودن و این به این معنی نیست که قراره این بلاگ چیزه خاصی باشه. اما نوشتن تو سن‌های مختلف آدم دلایل مختلفی داره. مثلا وقتی وبلاگ راه می‌اندازی که صرفا از این تکنولوژی استفاده کنی مثلا کیمیاگر که تو 18 سالگی راه انداختم . یه وقتها تب، تبه جمع‌های مثلا روشنفکری و کتاب خون و این مسائل هستش و وبلاگ نویسی دریچه ورود به این جمع‌ها - تقریبا سالهای 80 تا 84 - کلید نقره‌ای بلاگ اون سالهای منه.اما الان که این بلاگ رو راه انداختم راستش هنوز دقیقا نمی‌دونم چرا این بلاگ رو درست کردم و نمی‌دونم اصلا کسی این نوشته ها رو خواهد خواند یا نه - آخه راستش بلاگهای من هیچ وقت ویزیتور زیادی نداشته - اما می‌دونم که دلم می‌خواد هر از گاهی بیام بعضی چیزا رو که رو دلم سنگینی می‌کنه اینجا داد بزنم.
خلاصه اگه شما هم مطلب رو خوندی و به هر دلیلی دلت خواست داد بزنی - من جمله سر من - کامنت دون در اختیار شماست.